مانی کوچولومانی کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

روزهای زندگی گل پسر

مانی کوچولوی چهارماهه کهیر می زنه

کوچولوی نازم امروز 120 روزه (4 ماهه) شدی . انشالله که 120 ساله بشی. دیروز رفتیم دکتر واسه چکاپ ماهیانه. خدا را شکر همه چیزت خوب بود. وزنت 7600 و قدت 63 بود که دکتر گفت وزنت عالیه و قدت متوسط. واکسنت را هم زدیم. خوشبختانه غیر از گریه موقع زدن واکسن دیگه ناآرومی و درد نداشتی. اینم مدرکش که بعد از واکسن کاملا سرحال بودی و داشتی تف بازی می کردی کاری که این روزا یکی از سرگرمیهاته و وقتی این کارو می کنی این صدا را از خودت در می یاری: اببببببوووووووووووووووووو البته امروز یه کم ناآروم بودی و تب کردی. به علاوه اینکه یه دفعه صبح و یه دفه غروب گوشه چشمت قرمز شد و ورم کرد که بردمت بیمارستان پارس به دکتر اطفال نشون دادم گفت به استامینوفن و ویتام...
23 اسفند 1392

مانی کوچولو می غلته

پسر گلم ده روزی هست که وقتی می خوابونمت روی زمین 180 درجه  می چرخی اما دیروز صبح دیدم که برای اولین بار تقریبا یک دور کامل دور خودت چرخیدی اون هم خیلی سریعتر از همیشه. بعد از اون هم شاهد تلاشت برای غلتیدن روی شکم بودم. با خودم فکر کردم که همین یکی دو روزه برمی گردی روی شکم. به خاطر همین هم بلافاصله باطری دوربین عکاسی را به برق زدم تا شارژ بشه که وقتی خواستی بغلتی بتونم ازت فیلم و عکس بگیرم. بعد از ظهر بود که بعد از تلاش بی نتیجه برای خوابوندت روی تخت کنارت خوابیدم و اون موقع دیدم که بازم داری خیلی جدی تلاش می کنی که بغلتی. فوری از جا بلند شدم و رفتم باطری را گذاشتم توی دوربین. وقتی رسیدم تو اتاق نقریبا غلتیده بودی اما دستت زیر بدنت ...
21 اسفند 1392

مانی کوچولو مامانی را سرگردون می کنه

ناز پسر شیطونم امروز با هم رفتیم پارک. هوا خیلی خوب و بهاری بود و پارک هم خیلی حال و هوای عید داشت. خیلی دلم می خواست به بابایی زنگ بزنم بیاد تا سه نفری تو اون فضای قشنگ دور هم باشیم. اما خب این روزا سر بابایی خیلی شلوغه و دوست نداشتم مزاحم کاراش بشم. تو هم که طبق معمول همیشه به محض نشستن توی کالسکه لالا کردی و چون هوا گرم بود جوراباتو درآوردم تا یک کم آفتاب بخوری. کلی از گرمای آفتاب کیف کرده بودی. به خاطر همین هم دلم نیومد برگردم خونه و دو ساعت کنار حوض وسط پارک نشستم که یک ساعت و نیمش را تو توی خواب عمیق بودی. تو همین فاصله یه دختر خانمی که می گفت دانشجوی عکاسیه و داره برای تکلیف کلاسیش عکاسی می کنه اومد و از من اجازه گرفت که از تو عکس...
17 اسفند 1392

مانی کوچولو به آتلیه می ره

حالا دیگه تو کوچولوی مامان یک ماهگی را پشت سر گذاشته بودی و بعضی از دوستای مامان و بابا به دیدنت اومده بودند. همین روزا بود که صورت نازت  پراز جوشای قرمز شده بود که دکترت می گفت حساسیته اما دور و بریا معتقد بودند که دونه های گرمیه.  با همین جوشای قرمز بود که  عصر یه روز خیلی خیلی سرد پاییزی یعنی روز 24 آذر یعنی وقتی 39 روزه بودی به آتلیه رفتیم تا عکسای خوشگل بگیری. از اونجایی که موقع رسیدن به آتلیه  خواب بودی اولین عکستو توی خواب گرفتن  وتو هم توی خواب یه خنده خوشگل کردی تا عکست دوچندان زیباتر بشه . اما بعد از اون از خواب بیدار شد و چون عصبانی بودی که نتونستی درست بخوابی با گرفتن قیافه های عجیب و غریب عصبانی...
9 اسفند 1392

مانی کوچولو بدخواب می شه

گل پسرم این روزا خیلی ناآرومی می کنی و همه ش می خوای بغلت کنم و راه برم. اصلا هم خوب نمی خوابی. یک ساعت و نیم طول می کشه تا بخوابونمت و به محض اینکه می گذارمت توی جات بیدار می شی. شبا هم که بیدار می شی و یکی دو ساعت فقط نق می زنی. نمی دونم چرا این طوری شدی ولی امیدوارم روزای بهتری پیش رو باشه و تو عاقلتر و بهتر بشی. این عکس تو بعد از کلی و سرو کله زدن باهات برای خواب و گریه زاری کردن تو بالاخره رضایت دادی که به جای اینکه بغلت کنم و راه برم با کالسکه جابجات کنم. آخرشم تو همون کالسکه خوابت برد:   کارای قشنگ تو تو این روزا اینا هستن: هر بار که لباست و صاف و مرتب می کنم و پیرهنت و می گذارم تو شلوارت بلافاصله چنگ می ندازی و پیرهنتو ...
9 اسفند 1392

گل پسر متولد می شه

مدت زیادیه که مامان نتونسته بیاد و خاطراتت را بنویسه. می دونی چرا؟ آخه تو گل پسر قدمای کوچولوتو گذاشتی تو دنیا و  زمینی شدی و از اونجایی که زمینی شدن گرفتاری و مشغولیت داره مامان حسابی مشغوله و کمتر وقت آزاد داره. و اما حکایت زمینی شدن تو: روز سه شنبه 14 آبان بابایی رفت موسسه رویان تا برای ذخیره کردن خون بند ناف گل پسر قرارداد ببنده اما از اونجایی که مامان اخیرا به خاطر سینوزیتش آنتی بیوتیک مصرف کرده بود گفتند در صورتی قرارداد می بندن که متخصص گوش و حلق و بینی بگه که سینوسای مامانی عفونی نشده. اونروز مامان رفت پیش دکتر گوش و حلق و بینی و دکتر معاینه کرد و متاسفانه گفت که سینوسای مامان عفونی شده. اینطوری شد که نشد خون بند ناف پسرک را ذ...
9 اسفند 1392

مانی کوچولو آفتاب می گیره

عزیزکم دیروز طبق معمول خیلی از روزای دیگه صبح کله سحر از خواب بیدار شدی و بعد از اینکه یه مدت با دستات بازی کردی شروع کردی به جیغ و داد کردن یعنی که به من توجه کنید. من و بابایی هم هرکدوم به نوبت یه کوچولو با تو بازی می کردیم و اون یکیمون یه چرتی می زد. بعد که خوب خوابو از چشمای ما پروندی خودت خوابت گرفت و لالا کردی. حوالی ظهر بود که من و تو با همدیگه برای یه گردش کوچولو رفتیم بیرون از خونه. اولش مامانی احساس کرد هوا یه کم خنک تر از روزای دیگه س. اما از اونجایی که تو خیلی خوشحال بودی دلم نیومد برگردیم. با همدیگه رفتیم پارک لاله و از اونجا چهارراه فاطمی. چون می خواستم برات ملافه بخرم اما اونی که دلم می خواستو پیدا نکردم و برگشتیم. یه سر ر...
9 اسفند 1392

مانی کوچولو رکورد می شکنه

گل پسری  دیروز سوار بر کالسکه به همراه مامانی راهی کوچه و خیابون شدی. اول رفتیم پاساژ لاله تو خیابون حجاب. اونجا مامانی یه کم خرید کرد و تو دائم در حال چرت زدن بودی. بعدش از اونجا با همدیگه رفتیم امیرآباد. آخه مامانی می خواست واسه تو هم لباس بخره و هم ملافه. تو مسیر امیرآباد تو گل پسر   کلا لالا کرده بودی بعدش هم که بیدار شدی مثل بچه های کپل مپل تنبل لم داده بودی و اصلا پلک نمی زدی اینجوری: وقتی از گردش سه ساعته برگشتیم خونه خیلی خسته و گشنه بودی. مامانی می خواست از خستگی بیش از حدت استفاده کنه و برای اولین بار عادتت بده که به جای اینکه با شیرخوردن و راه رفتن و تکون خوردن لالا کنی مثل یه بچه خوب سرجات بخوابی و چشماتو ب...
6 اسفند 1392

مانی کوچولو و باباجونش

مانی جونم دیشب باباجونت برای دیدن تو (برای اولین بار) اومد خونمون اما تو خوابیده بودی. از اونجایی که دیروز عصر اصلا نخوابیده بودی از ساعت 7 و نیم شب تا 4 صبح خوابیدی. بعد از اینکه بیدار شدی تا ساعت 6 و نیم بازی و سروصدا کردی و اون موقع بود که باباجونت تونست ترا ببینه. همون موقع بود که بابایی این عکس را از تو و باباجونت گرفت:     اما امروز از همون اول صبح نق نقو بودی. به تجویز خاله که گفت حوصله ت سر رفته (جل الخالق) بردمت پارک لاله. اونجا روی یکی از صندلی گهوواره ایها نشستیم و تو با چشمای قرمز خواب آلود دور و برتو نگاه می کردی. حیف که دست تنها بودم وگرنه یه عکس خوشجل موشجل با کلاغای پارک ازت می گرفتم. ...
3 اسفند 1392